تبليغاتX
سوخته دل

سوخته دل

به آخر خط رسیده ام...





اصلا حس خوبی نداشتم وقتی داشتم دست و پا می زدم.

ولی اون موقعی که دوستام داشتن نجاتم می دادن حس بدتری داشتم.

وقتی محمد حسن اومد و طناب دار رو پاره کرد،داشتم فکر می کردم کاش اصلا زندگیم اینجوری نمی بود که چه مردنم و چه زنده بودنم درد آور باشه.

کاش یه جور دیگه زندگی می کردم از اول...

کش یه جور دیگه به دنیا نگاه می کردم از اول...

حالا هم دیر نشده.روش قبلی که جواب نداد.باید یه روش دیگه رو برای زندگی امتحان کنم.شاید این یکی جواب داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 13:15  توسط حامد  | 

خداحافظ ...

 
 
روی قبرم بنویسید کسی بود که رفت


لحظه ای از غم ایام نیاسود که رفـــت


بــنــــویــسید از اغوش خدا آمده بــود


هیچ کس هیچ نفهمید که چرا امده بود


بـنــویسید نفهمیــد کســــی دردش را


هیچ کس درک نـــمی کرد رخ زردش را


بنویسیدکه یک عمر کسی را کم داشت


در نـــگاهش اثر از حادثه ای مبهم داشت


بــنـــویــسید هــــوای دل او ابـــــری بـــود


بنوسید که اسطوری بـــــی صبـــری بود


بنوسید پرش لحظه پــــرواز شــــکست


بنوسید دلـــش را به دل پــیچک بست


روی قبرم بنــوسید دلی عاشق داشت


دور تا دور دلش یاس واقاقی می کاشت


رج به رج فرش دلش راگره باخون می زد


شهرتش طعنه به رسوایی مجنون میزد


بنوسید که با عدل جهان مساله داشت


بنوسید که از عالم  و ادم گله داشت


شعر جانسوزی اگه گفت همه از دل بود


بــنــوسید که او پـای دلش در گـــل بود


بنوسید که پروانه صفت سوخت پرش


بنوسید غمی بود به چشمان ترش


بنوسید که همواره غمی پنهان داشت


بنوسید به تقدیر وقضا ایمان داشـــت


بنوسید جوان رفت وکهنسال نبـود


بنوسید اگر حرف نــــزد لال نبــــود


بنوسید بیــــارند کــســـی را کــه


بـــــه ایــن خاک مهمانش کرده بود


بنوسید خوب بنگر به حال احوالم


اگر برایت کافی نیست بزن آتش بر خرمن جانم.............



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 15:13  توسط حامد  | 

ببار بارون...

ببار بارون ببار بارون دلم از زندگی خونه

دیگه هر جای این دنیا برام مثل یه زندونه

ببار بارون که دلگیرم ببار بارون که غمگینم

خرابه حال من امشب دارم از غصه میمیرم

ببار ای ابر بارونی ببار و گونه ام رو تر کن

مثل بغض دل ابرها ببار این بغض و پرپر کن

نه دستی از سر یاری پناه خستگی ها شد

نه فریاد هم آوازی غرور خلوت ما شد

نه دلگرمی به رویایی که من هم بغض بارونم

نه امیدی به فردایی که از فردا گریزونم

ببار ای نم نم بارون ببار امشب دلم خسته ست

ببار امشب دلم تنگه همه درها به روم بسته ست

ببار بارون ببار بارون

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 12:41  توسط حامد  | 

با این قلب شکسته...

 

 

         

 

...

و آنگاه که در تلاطم امواج خروشان زندگی،قلبی بی روح و روحی بی عشق،خراش می خورد،و صدای شکستن تکه هایش را که به هزاران طرف پرت می شوند،کسی نمی شنود،آیا حرفی برای گفتن باقی می ماند؟آیا می توان حتی نیم امیدی را در دل خود بارور ساخت؟

آه که اگر اینگونه نمی شکستم و اینگونه زندگی،روحم را چون کودکان خیابانی به بازی نمی گرفت...

آه که اگر فقط یک بار دیگر زمان،این شعبده باز بی رقیب،فرصت زندگی کردن را نزد من به ودیعه

می گذاشت،قلبم چنین شکسته و مخدوش از خاطرات گذشته،روزگار نمی گذراند.

.

.

.

.

.

باید با که بگویم که دیگر قلبی برای دوست داشتن ندارم؟

باید چگونه بگویم که به آخر راه رسیده ام؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 17:19  توسط حامد  |